اطلاعیه کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران
در مورد دهمین نمایش انتخابات ریاست جمهوری
در حالی که کمتر از یک ماه به برگزاری نمایش انتخابات ریاست جمهوری در ایران باقی مانده است و روزنامه های و مطبوعات دولتی همگی مشغول بازار گرمی برای آن هستند، رژیم همچنان بطور سازمانیافته در تلاش است تا با تشدید سرکوب و تعرض به سطح معیشت و زندگی کارگران و اکثریت حقوق بگیران و مردم ایران وضعیت نابسامان اقتصادی خود را سر و سامان دهد. رژیم جمهوری اسلامی عزم جزم کرده است که با پا گذاشتن بر شانه های طبقه کارگر ایران و به قیمت خانه خرابی و به روز سیاه نشاندن میلیونها خانواده کارگری خود را از گرداب این بحران رها سازد و سود اندوزی سرمایه داران ایران را تامین کند.
رژیم جمهوری اسلامی که در خوف و هراسی دائم از برپا شدن شورش های مردمی بسر می برد، کمپین تبلیغاتی مضحکه انتخابات ریاست جمهوری را با ایجاد فضای رعب و وحشت، و بگیر و ببند فعالین کارگری، فعالین جنبش دانشجویی، فعالین جنبش زنان، و دیگر عرصه های فعالیت مدنی، تداوم اعدام ها و قدرت نمایی گردانهای ویژه ضد شورش بسیج و سپاه پاسداران و تدارک آمادگی مقابله با رویدادهای احتمالی توام کرده است.
تشدید این اقدامات در آستانه "انتخابات" ریاست جمهوری و چنگ و دندان نشان دادن ها و مانورهای نطامی سپاه پاسداران در ماههای اخیر نشان دهنده واقعیت رابطه رژیم و مردم ایران است. رژیم که پایگاهی در میان مردم ندارد، برای تداوم حیات خود بیش از پیش به نیروهای امنیتی و مسلح متکی می شود. همه نشانه ها بیانگر این واقعیت است که روند تحولات درون حاکمیت و آرایش سیاسی جناح های درون آن به طرف قدرت گیری بیشتر سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی پیش می رود. بدنبال شبه کودتای انتخاباتی دوره نهم، به میزان قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی سپاه پاسداران افزوده شده است. اکنون ما با یک غول عظیم نظامی و اقتصادی روبرو هستیم که در قدرت سیاسی نیز دست بالا را دارد. از نظر اکثریت جناح غالب حکومتی که اکنون مجلس و دولت را در اختیار دارند دهمین دوره
"انتخابات" باید موقعیت جدید سپاه پاسداران را تثبیت کند و آنرا در چهارچوب رژیم اسلامی قانونی کند. "انتخابات" در نظام جمهوری اسلامی که بر اساس پایین ترین معیارها نیز در ضدیت با انتخابات دمکراتیک قرار دارد، عملا به ابزار و امکانی تبدیل شده است که جمهوری اسلامی بوسیله آن در هر دوره به آرایش سیاسی و توازن قوای جناح ها درون حاکمیت وجهه شرعی و قانونی می دهد و از این راه به حاکمیت سیاه خود ادامه می دهد.
اکثریت اصول گرایان اگر چه مجلس و دولت را در اختیار دارند و از پشتیبانی فرماندهان سپاه و بسیج نیز برخوردارند و ظاهرا منسجم و سازمانیافته تر پا به میدان رقابت ها گذاشته اند با اینهمه در مقابل موج رو به افزایش مخالفت ها با احمدی نژاد، اعتماد بنفس خود را از دست داده اند از همین رو باز هم خواهان دخالت فعال تر بسیج و سپاه در سیاست و انتخابات هستند. در میدان این رقابت ها پشتیبانی خامنه ای از احمدی نژاد قبل از هر چیز نشانه قدرت گیری بیشتر سپاه پاسداران است. بی جهت نیست که میر حسین موسوی نیز دوستی دیرینه و مناسبات تنگاتنگ با فرماندهان سپاه پاسداران را به رخ رقبا می کشد.
کارگران، مردم آزاده ایران!
در نظام جمهوری اسلامی، در شرایطی که از آزادی عقیده و بیان و مطبوعات خبری نیست، در شرایطی که آزادی ایجاد تشکل و فعالیت احزاب سیاسی وجود ندارد، در شرایطی که ابتدائی ترین آزادی های سیاسی از مردم سلب شده است، در شرایطی که هر گونه ندای حق طلبانه با زندان و شکنجه و اعدام پاسخ می گیرد، در شرایط وجود نظارت استصوابی شورای نگهبان و فیلتر های سیاسی و ایدئولوژیک دیگر، و در شرایطی که تقلب، جعل و دغلکاری از ابتدا تا انتها بر پروسه انتخابات سایه افکنده است، در این شرایط مکانیسم انتخابات هیچ ربطی به دخالت آزادانه مردم در تعیین سرنوشت جامعه ندارد. در نظام جمهوری اسلامی انتخابات مضحکه ای بیش نیست.
در این کارزار انتخاباتی کاندیداها و جناح های مختلف رژیم می خواهند با کشاندن مردم به پای صندوق های رای به تداوم حاکمیت جمهوری اسلامی مهر مشروعیت انتخاباتی بکوبند. همانطور که روشن است ماهیت نزاع و کشمکشهای جناح های درون رژیم جمهوری اسلامی هیچ ربطی به منافع توده های مردم ندارد. اهداف و استراتژی همه جناح ها و کاندیداهای تصرف پست ریاست جمهوری بقا و تداوم حاکمیت سیاه رژیم جمهوری اسلامی است. اینکه کدامیک از کاندیداهای عبور کرده از صافی شورای نگهبان برای چهار سال دیگر زمام امور را در دست می گیرند برای کارگران و مردم به جان آمده فرقی نمی کند. هر کدام این کاندیدا ها کارنامه ای پر از جنایت علیه مردم دارند. اگر حق انتخاب آزادانه و واقعی با مردم بود، مردم آنها را محاکمه می کردند.
مردم ایران سی سال زندگی کردن تحت حاکمیت جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند. شرکت در این انتخابات یعنی مشروعیت دادن به رژیمی که محصول سرکوب خونین انقلاب توده های مردم است، یعنی مشروعیت دادن به شرایط کار بردگی و بی حقوقی کارگران، یعنی مشروعیت دادن به تداوم موج اعدام ها، یعنی مشروعیت دادن به سیاست اعمال تبعیض جنسی و تحقیر هر روزه زنان، یعنی مشروعیت دادن به حمله به مراسم اول ماه مه و به زندان انداختن کارگران، یعنی مشروعیت دادن به تداوم ستمگری ملی، یعنی مشروعیت دادن به حاکمیت افکار پوسیده مذهبی، یعنی به بند کشیدن حقوق فردی و اجتماعی جوانان، یعنی مشروعیت دادن به هزار و یک محرومیت دیگر.
مردم آزاده ایران، اگر خواهان پایان دادن به این مصائب و بی حقوقی ها هستید، اگر خواهان آزادی و برخورداری از یک زندگی مرفه و آسوده هستید، اگر خواهان بهبود و اصلاح زندگی خودتان حتی تحت حاکمیت همین رژیم هستید، در انتخابات شرکت نکنید، به پای صندوق های رای نروید و با نرفتن به پای صندوق های رای، عدم مشروعیت رژیم و بساط انتخاباتش را به جهانیان اعلام کنید. با نرفتن به پای صندوق ها عزم خود را برای به زیر کشیدن رژیم جمهوری اسلامی نشان دهید.
فعالین سوسیالیست جنبش کارگری و جنبش زنان و دیگر جنبش های اجتماعی در این شرایط نباید تنها به ترغیب مردم به عدم شرکت در انتخابات اکتفا کنند، بلکه باید ضمن روشنگری در مورد جایگاه و ماهیت " انتخابات" از این فرصت استفاده کرد و راه رهائی از چنگ همه این مصائب و محرومیت ها، راه تشکل یابی و راه خلاصی از شر جمهوری اسلامی را به مردم نشان دهند. باید از این فرصت استفاده کرد و آگاهی به ضرورت سازماندهی انقلاب اجتماعی و سوسیالیسم را به اعماق جامعه برد. باید نشان داد که طبقه کارگر نیروی محرکه و عامل سرنوشت ساز وقوع انقلاب اجتماعی است. طبقه کارگر آگاه به مصالح و منافع دور و نزدیک خویش، طبقه کارگر متشکل در تشکل های توده ای و طبقاتی و حزبی خود است که فادر است دیگر جنبش های رادیکال اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش دانشجویی و گروه های اجتماعی پیشرو را برای رسیدن به خواستهای عادلانه شان به جلو سوق دهد و سرانجام انقلاب اجتماعی را به ثمر رساند. سرنگونی جمهوری اسلامی و ایجاد هر نوع بهبود و اصلاحی و لو کوچک در زندگی مردم و تثبیت دستاوردهای مبارزاتی آنها تنها از چنین مسیری می گذرد.
زنده باد آزادی، برابری، حکومت کارگری
زنده باد سوسیالیسم
کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران
اردیبهشت 1388
مه 2009
حزب دمکرات کردستان-ایران و انتخابات ریاست جمهوری در ایران
جمال بزرگپور : حزب دمکرات کردستان- ایران ( منبعد حدک) اخیرا با انتشار بیانیهای در رابطه با دهمین دوره"انتخابات" ریاست جمهوری در ایران اعلام موضع کرده و همانطور که انتظار میرفت ، اگر چه با بیان ایراداتی به پروسه برگزاری "انتخابات" خود را برای شرکت در این مضحکه که از جانب جمهوری اسلامی سازمان داده شده است آماده میکند.
حدک در بیانیه خود از مهدی کروبی یکی از کاندیداهای پست ریاست جمهوری، پشتیبانی کرده است ، چون گویا ایشان در برنامه تبلیغاتی خود "ابتکار تازهای" بخرج داده ، تامین حقوق اقوام و اقلیتهای مذهبی را در برنامه خود گنجانده است!!.
آمدن عنوان حقوق اقوام در برنامه تبلیغاتی کروبی، حدک را به شعف انداخته تا جاییکه آنرا اقدامی "علنی و بدون پرده" و "گامی مهم" در طرح خواست و مطالبه مردم کردستان مینامد که گویا در طول 30 سال گذشته این برای اولین بار است که از جانب کاندید پست ریاست جمهوری این حقوق اگرچه تحت عنوان اقوام تاکید و طرح میگردد.
حدک که همواره اتفاقات و تغییر و تحولات در بالا به وسوسهاش انداخته و سعی داشته که به شکلی و به نحوی در آن ادای سهم کند تا بلکه نصیبی عایدش گردد، اینبار وسوسه خود را در این "انتخابات" با پشتیبانی کردن از کروبی دنبال میکند. دنیا را چه دیدی شاید در بازی قدرت در آن بالا دری به تخته خورد و اینبار نام شیخ از صندوق آرا بیرون کشیده شد و حدک نیزکه در این "پیروزی" سهیم بوده وپس از "این پیروزی" از الطاف شیخ در تامین حقوق اقوام بهرهای ببرد. اما حدک در حین حال میداند که اکثریت مردم کردستان از کل حاکمییت اسلامی ازهر نوع و قماشی که باشند، بیزارند و" انتخاباتش" را نیز مضحکه ای بیش نمیدانند و همچنین میداند حسابی که برروی کاندید مورد علاقهاش باز کرده ممکن است در کردستان شانس زیادی نداشته باشد، از اینرو بیانیه را طوری تنظیم کردهاند که گویا مضحکه بودن " انتخابات" و عدم موفقیت این کاندیدای "مدافع حقوق اقوام و اقلیتهای مذهبی" را از نظر دور نداشتهاند.
در بیانیه گفتهاند که انتخابات آزاد و دمکراتیک نیست، گفتهاند که در نظام اسلامی قدرت مافوق قانون وجود دارد، گفتهاند که این قدرت امکان برداشتن "گامهای مهم"!! را از رئیس جمهور برای پیشبرد برنامههایش از جمله تامیین حقوق اقوام و اقلیتهای مذهبی سلب میکند و گفتهاند که در روزهای مانده به " انتخابات" ( البته پس از این اعلام پشتیبانی) منتظر اقدامات بیشتر وبرداشتن گامهای بیشتری(حتما قاطعانهتری!!) از سوی آقای مهدی کروبی برای در نظر گرفتن سهم بیشتربرای اقوام خواهند ماند.
به برخی نکات مطرح شده تا کنونی بیشتر بپردازیم.
برخلاف گفته بیانیه حزب دمکرات کردستان- ایران ، این اولین بار نیست که ازیکی مهرههای ردهبالای رژیم اسلامی البته ریاکارانه از تامین حقوق به گفته خودشان اقوام و اقلیتهای مذهبی
حرف میزند. بارها از زبان ریز و درشتشان شنیدهایم که ریاکارانه از رسیدگی و تامین حقوق مناطق محروم(همان اقوام گفتن کروبی) گفتهاند. بویژه در زمان برگزاری انتخاباتشان که هزینهای هم در بر ندارد مگر کم ریاکارانه از برابری، تامیین عدالت وآزادی و رفاه و امنیت حرف زدهاند یا میزنند . کروبی هم از این قاعده بازی در "انتخابات" مستثنی نیست. او هم چه شخصا و چه به عنوان گرایشی در درون حاکمییت میخواهد و در تلاش است که برای برون رفت ازبحرانهای سیاسی و اقتصادی که بویژه در دوره اخیر به قول رضایی کاندید دیگر پست ریاست جمهوری، کشور را بر لب پرتگاه برده است، راه حل پیشنهاد کند و خود و برنامه و سیاست گرایش خود را برای بقاء حیات نظام اسلامی کارساز و مفید معرفی میکند. جوهر اصلی این سیاست تا آنجاکه به بحرانهای داخلی برمیگردد، تلاش برای مهار کردن جنبشهای اعتراضی از درون است. آنچه که در واقع نظام اسلامی را بر لب پرتگاه کشانده است. اقوام کردنهای کروبی در دور اخیر از این سیاست مایه میگیرد و از جمله بار دیگر جنبش انقلابی مردم کردستان را نشانه رفته است و قصد دارد توانایی خود را در مهار این جنبش( البته به کمک بیانیه حدک) و تهی کردن آن از انقلابیگریش را در رقابت انتخاباتی به رخ بکشد و شانس خود را برای بیرون آمدن از صندوقها بالا برد.
اما مشکل شیخ و حدک در این است که این سیاست اگر چه دورهای با آب و تاب به میدان آمد و در بالا در مجلس و در پست ریاست جمهوری جایی برای خود دست و پا کرد و در پایین به درجهای به درون جنبشهای اعتراضی راه پیدا کرد و میرفت که افق خود را مسلط گرداند و سیاست مهار از درون خود را به سرانجام رساند، اما امروز دیگر ازاین موقعییت برخوردار نیست. در بالا همه شواهد حکایت از این دارند که میل به سرکوب شدید جنبشهای اعتراضی با توجه به گسترش ابعاد آن، در جبهه اصولگرایان تقویت شده و نیرو گرفتن سپاه پاسداران و قبضه کردن قدرت در ایران توسط این نیرو درحال تکمیل شدن است. از اینرو جناح اصلاح طلب در بازی قدرت در بالا بتدریج کم آورد و امروز از شانس زیادی برخوردار نیست. مضافا اینکه این جناح عدم کارایی خود را در مهار جنبشهای اعتراضی به دلایل متعدد و از جمله به دلیل حضور گرایش انقلابی و رادیکال در این جنبشها نشان داد و از اینرو در پایین هم از شانس زیادی برخوردار نیست.
با این احوال حدک که تغییر و تحول در بالا نه در پایین بیشتر به وجدش میآورد برای ادای سهم در این تحولات چنین تشخیص داده که از کروبی پشتیبانی کند زیرا فکر میکند از آنجاکه کروبی مانند دیگر کاندیدها مستقیما در مضام اتهام نیست کانال مناسبی برای شرکت در بازی بالاییها میتواند به حساب آید و از طرف دیگر ایشان در برنامه انتخاباتی خود لطف کرده و گوشه چشمی هم به اقوام ساکن ایران و حقوق آنان انداختهاند.
اقوام نامیدن ملتهای ساکن ایران اولین قدم در نادیده گرفتن حقوق آنان به عنوان یک ملت است. حکومتهای مسلط بر ایران و از جمله رژیم اسلامی از آوردن نام ملت ابا داشته و مهرههای ریز و درشتشان همواره از قوم و مردم مناطق محروم به جای آن استفاده کردهاند. برای گریز از به رسمیت شناختن ملتهای ساکن ایران و حقوق آنان و تداوم بر ستمگری ملی، "ایران یک ملت واحد متشکل از اقوام و طوایف گوناگون" تعریف شده است. خودداری کروبی از اوردن نام ملت و حقوق ملتهای تحت ستم و قرار دادن اقوام به جای آن سیاستی آگاهانه برای تاکید بر این ستمگری ملی است.
30 سال گذشته مردم کردستان برای رفع این ستم و تامیین حقوق پایمال شده خود به عنوان یک ملت، جنبشی انقلابی را سازمان داده و به پیش بردند. جنبشی که علیرغم سرکوب شدید، اعدامهای دسته جمعی، زندانی کردن و اذیت و آذار دادن فعالین این جنبش، تبعید و آواره کردن و کوچ دادان اجباری، بله علیرغم بمباران و توپ باران شهرها و روستاهای کردستان و کشتار مردم بیدفاع، امروز اگر چه با قبول محدودیت هایی در عرصههایی از مبارزات خود ، همچنان به عنوان یک جنبش انقلابی در صحنه سیاسی ایران زنده است. تا جاییکه ریز و درشت در دستگاه حکومتی از جمله کروبی را که طی 30 سال گذشته سیاست سرکوبگرانه رژیمش را علیه مردم کرد و تداوم سیاست ستمگری ملی را تایید کرده، وا میدارد تا در مهار این جنبش، کسب موقعییت کند.
حزب دمکرات کردستان- ایران در انتخاب خود مختار است. میتواند بر همان سیاست همیشگی خود مبنی بر چشم براه بودن تحولات در بالا و تلاش برای سهم بری از بالا ادامه دهد، سیاستی که حداقل تا کنون غیر از ضرر عاید دیگری برای این حزب در بر نداشته است. اما آنچه که مسلم است این حزب دیگر توان پایین آوردن توقعات کارگر و زحمتکش کرد را ندارد. این ادعا نه صرفا به علت وجود و فعالییت دیگر جریانات سیاسی بلکه اساسا به توان، ظرفیت گرایش رادیکال و انقلابی در بطن خود جنبش ربط پیدا میکند و قابل مستدل کردن است. همان گرایشی که نفوذ افق اصلاح طلبی را در جنبش کردستان با مشکل جدی روبرو کرده واز تسلط این افق و سیاستها یش برای مهار جنبش از طریق محدود کردن خواستهایش در رفع ستم ملی ممانعت جدی بعمل آورده است.
با محدود شدن عرصههایی از مبارزات مردم کردستان در دوره چند ساله اخیر ما شاهد گسترش اعتراضات و مبارزات تودهای در اشکال و روشهای دیگری هستیم ، آنچه که در سنت دوره گذشته این جنبش جای مهمی را اشغال نمیکرده است. امروز به یمن تحولات اجتماعی که جامعه کردستان از سر گذرانده و همچنین تحولات کل جامعه بشری و تاثیرات آن در کردستان، همزمان با ارتقاء سطح انتظارات و توقعات مردم از زندگی ، ارتقاء سطح دانش و فرهنگ عمومی، شاهدیم که سطح مبارزات و شکل مبارزات برای تامین این انتظارات و توقعات نیز دگرگون شده و ارتقاء یافته است.
چنین واقعیات انکار ناشدنی در جامعه کردستان دو مسیر را پیش پای جریانات سیاسی فعال قرار میدهد. یا باید با درک این واقعییات بدور از جنجال آفرینی از یکطرف و اراده گرایی از طرف دیگر در تلاش هموار کردن راه گسترش مبارزات تودهایی و متشکل شدنشان بود و از این جبهه نیرو گرفت و یا واقعییات موجود را ندید یا کم به حساب آورد و سیاست انتظار و چشم امید داشتن به تغییر در بالا را پیشه خود کرد و آنرا با نام "واقعییات و آنچه که ممکن است" توجیه کرد.
حدک که گسترش اعتراضات و مبارزات تودهای و رویاروی آشکارتر و گستردهتر جنبشهای اعتراضی با رژیم اسلامی به اندازه گفته ریاکارانه کروبی به وجدش نمیاورد و برای تقویت جنبش عادلانه مردم کردستان، نهاستفاده از این موقعییت بلکه به" گامهای صریح و مهم" کروبی امیدوار است، پیمودن مسیر دوم را در برنامه دارد و با بیانیه اخیر خود نشان داد که تا چه اندازه با مسیر مردم و انتظارات و توقعات مردم فاصله دارد.
19-5-2009
مارکس در زندگی خصوصی
بمناسبت 5 ماه مه زادروز مارکس
نوشته : پـُل لا فـا رگ
برگردان فارسی: رضا نافعی (وبلاگ "آینده ما")
این ترجمه کار روزگار برنائی من است که در یکی از نشریات آن زمان نیز منتشر شد. تجدید انتشار آن را به دومناسبت بجا دانستم: یکی آن که به گزارش رسانه های جهانی مارکس بار دیگر صدر نشین محافل گشته است . چه از سوی راه جویان تازه نفس که در پی آثارش می گردند تا راه از چاه باز شناسند وچه از سوی آنها که به گوشه تنهائی رانده بودندش و اینک گرد از چهره آثارش می گیرند که :
" از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است". به باور آنها که می شناسندش اندیشه هایش هنوزطراوت بهاری دارند .
مناسبت دوم زادروزش در پنجم ماه مه است. مارکس در سال 1818 در آلمان چشم به جهان گشود و خود در کار گاه 65 ساله حیاتش جهانیان را چشم گشود. او بود که پاسخ این پرسش چند هزار ساله بشری را یافت: راز این چیست که بیشترین مردمان زحمتکش جهان تنگ دستند؟ و چگونه می توان از این ورطه جا دوئی راه به در برد؟
از شگفتی های روز گار این که: سخنانش چنان بر دل و جان تهیدستان نشست که آن را در اندک سالیانی در جهان پراکندند " تا توانائی بهتر را پدید آرند " . در پی آن گیتی پر آشوب شد و سونامی اجتماعی نظم کهن را آنچنان در هم ریخت که دیگر بازگشتنی نبود. هیچ یک از اندیشمندان زمینی وپیام آوران آسمانی نه پیش و نه پس از او با چنین اقبالی از سوی مردمان روبرو نگشته بودند. از آن روزگار تا امروز، از آنجا که آفتاب بر می خاست تا آنجا فرو می خفت ، زرد و سرخ ، سپید و سیاه به بوی آن که از این گرداب نکبت بار اجتماعی که در آن غوطه ورند به در آیند، پرچم این آرمان را بر افراشتند.
آنچه از این پس می خوانید زندگی نامه تمام نمای او نیست. سخنان دوستانی است که با او زیسته بودند. او را در زندگی روزمره می شناختند و خود دیده بودند که او چگونه بود، چه می کرد و چگونه روزگار را با نزدیکانش بسر برد. صحنه هائی کوتاه اما خواندنی که اندک اندک، هر چند روز یکبار ، بخشی از آن را می خوانید.
پل لافارگ را برجسته ترین رهبر متفکر سوسیالیسم در فرانسه دانسته اند. او شاگرد مارکس و همسر لاورا Laura، دختر او بود.
خـاطـرات پُل لافارگ (1842-1911) از کارل مارکس
بیست و چهار سالم بود که او را برای اولین بار دیدم. هنوز دست در کار نوشتن " سرمایه "بود که دوسال بعد در سال 1867 جلد اول آن منتشر شد. چندان سر حال نبود و نگران که نتواند کارش را به انجام رساند. جوانان را با گرمی می پذیرفت و می گفت "باید مردانی را تربیت کنم که پس از من کار گسترش کمونیسم را دنبال کنند. می گفت "دانش نباید وسیله کسب لذات خود خواهانه شخصی باشد. آن کسانی که چون روی به دانش آورده اند خود را سعادتمند می دانند، درعین حال باید بتوانند از نخستین کسان باشند که دانش خود را در خدمت بشریت قرار دهند". "برای جهان کار کردن" یکی از تکیه کلام های مطلوبش بود.
مارکس فعالیت خود را محدود به کشوری که در آن زاده شده بود نمی ساخت. می گفت: "من شهر وند جهانم و هر جا که باشم، آنجا فعال هستم " . واقعیت نیز همین بود. هر جا که رویدادهای زندگی یا تعقیب های سیاسی او را به آنجا رانده بودند، در فرانسه، بلژیک، انگلستان نقش چشمگیری در جنبش انقلابی آنجا بعهده می گرفت.
اطاق کارش نامرتب به نظر می رسید، ولی فقط این طور بنظر می رسید، اما در واقع همه چیز همانجا بود که می باید باشد و همیشه آن کتاب یا دفتری را که می خواست بی زحمت جست و جو می یافت. به هیچ کس اجازه نمی داد کتابها و کاغذ هایش را مرتب و در واقع نامرتب کند.
کتابهایش بر حسب قد و قواره کنار هم قرار نگرفته بودند. کتاب هایی با قطع جیبی یا وزیری وجزوه ها کیپ هم چیده شده بودند. او کتاب ها را نه بر حسب اندازه بلکه بر حسب موضوع در کنار هم می گذاشت. در نظر مارکس کتاب ابزار کار معنوی بود، نه یک شیئی تجملی. می گفت: "آن ها بردگان من هستند و باید مطابق میل من در خدمتم باشند."- بدون توجه به شکل، جلد، زیبایی کاغذ یا چاپ، با کتاب بد رفتاری می کرد. گوشه صفحات را تا می کرد، در حاشیه صفحات و زیر سطور با مداد خط می کشید. گر چه حاشیه نویسی نمی کرد ولی اگر مولف جایی دچار خطا شده بود، نمی توانست از گذاشتن علامت تعجب یا پرسش در آن جا خودداری کند. شیوه خط کشی در کنار یا زیر سطور به وی امکان می داد تا در مراجعات بعدی جای مورد نظر را به آسانی تمام پیدا کند. وی عادت داشت که بارها، حتی پس از گذشت سال ها، به یادداشت های خود باز گردد و با جاهایی را که در کتاب علامت گذاشته بود دوباره به خواند، تا آن ها را خوب در حافظه فوق العاده نیرومند و دقیقش ضبط کند. وی از جوانی، به پیروی از توصیه هگل، برای تقویت حافظه اشعاری را به زبانی که نمی شناخت از بر می کرد.
مارکس اشعار هاینه و گوته را که اغلب در صحبت هایش از آن ها شاهد می آورد، از بر داشت و پیوسته به مطالعه آثار دیگر شاعران اروپایی که برگزیده بود می پرداخت. همه آثارآشیل را به همان زبان یونانی کهن می خواند. آشیل و شکسپیر را به عنوان بزرگ ترین نوابغ درام نویسی که بشریت به خود دیده است تجلیل می کرد. ستایش وی از شکسپیر، که او آثارش را دقیقا مطالعه کرده بود، حد و مرز نداشت و حتی کوچک ترین شخصیت های آثار او را هم می شناخت. تمام اعضای خانواده او درست و حسابی شیفته و ستایشگر شکسپیر، درام نویس انگلیسی، بودند. هر سه دختر مارکس، آثار شکسپیر را از بر داشتند. هنگامی که مارکس در سال 1848 (در سی سالگی) قصد آن کرد تا زبان انگلیسی خود را، که از قبل خواندن آن را می دانست، تکمیل کند، به جمع آوری و تنظیم اصطلاحات ویژه شکسپیر پرداخت. اشعار دانته (Dante) و روبرت برنز نیز از آثار مورد علاقه او بودند. وقتی دخترانش طنز یا اشعار تغزلی این شاعر اسکاتلندی را دکلمه می کردند و یا به آواز می خواندند غرق شادی می شد.
کوویرCuvier، دانشمند پرکار و خستگی ناپذیر فرانسوی، که رئیس موزه پاریس بود، دستور داده بود چندین اطاق کار برای شخص او در موزه آماده سازند، هر اطاقش مخصوص کاری و حاوی کتاب ها، ابزار و وسایل ضرور آناتومی و غیره بود، وقتی که از یک کار خسته می شد، به اطاقی دیگر می رفت و به مطالعه در رشته ای دیگر می پرداخت. به طوری که نقل می کنند این تغییر ساده اشتغال فکری برای او به منزله استراحت بود. مارکس نیز چون کوویر پرکار و خستگی ناپذیر بود، اما بر خلاف او چنان امکانی نداشت که چندین اطاق برای خود داشته باشد. شیوه استراحت او چنین بود که در اطاق قدم می زد، در نتیجه یک تکه از فرش اطاق، از جلوی در تا کنار پنجره کاملا سائیده شده و به گذرگاهی در چمن مانند گشته بود. گاهی روی کاناپه دراز می کشید و رمانی می خواند و گاه دو سه کتاب را هم زمان با هم می خواند. او هم چون داروین به خواندن رمان علاقه فراوان داشت. مارکس رمان های قرن هیجدهم به ویژه "توم جونز" (Tom Jones) اثر فیلدینگ Filding را دوست داشت. از نویسندگان معاصرش به پل دکک (Paul de Kock) و چارلز لوول Lovel. الکساندر دوما (پدر) و والتراسکات علاقمند بود و به نظرش برجسته ترین اثر والتر اسکات "اصول اخلاق کهن" بود. وی به ویژه شیفته قصه های پر ماجرا و داستان های خنده آور بود. به نظر او سروانتس و بالزاک برجسته ترین رمان نویسان بودند و معتقد بود که دن کیشوت، حماسه شوالیه گری رو به زوال است که قضاوت های آن در دنیای رو به پیدایش بورژوایی به خل بازی ها و مسخره بازی های مضحک تبدیل شده اند. بالزاک را سخت می ستود و قصد داشت به محض آن که اثر اقتصادی خود را به پایان برد، انتقادی بر " کمدی انسانی" اثر بزرگ بالزاک بنویسد؛ بالزاک نه تنها تاریخ نویس جامعه زمان خود، بلکه آفریننده پیامبر گونه شخصیت هایی بود که در زمان لوئی فیلیپ در مرحله جنینی بودند و تازه پس از مرگ او، در زمان ناپلئون سوم، به رشد کامل دست یافتند.
مارکس تمام زبان های اروپایی را در حد مطالعه به آن زبان ها می شناخت و به سه زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی می نوشت. در ستایش کسی که به زبان ها آشنا بود با علاقه این تمثیل را تکرار می کرد که: "یک زبان خارجی، سلاحی است در نبرد زندگی". او استعداد زیادی در فرا گرفتن زبان ها داشت و دخترانش نیز این استعداد را از او به ارث بردند. پنجاه ساله بود که شروع به آموختن زبان روسی کرد و با وجود آن که این زبان از لحاظ ریشه شناسی (اتیمولوژی) با هیچ یک از زبان های نوین و کهنی که او می شناخت خویشاوند نبود، معهذا پس از 6 ماه، چنان بر این زبان تسلط یافت که می توانست از آثار شاعران و نویسندگان روسی به ویژه پوشکین، گوگول و شچدرین، که ارزش خاصی برای آن ها قائل بود لذت برد. انگیزه او برای فرا گرفتن زبان روسی مطالعه گزارش تحقیقات رسمی دولت روسیه بود که آن دولت به علت حقایق وحشت انگیز مندرج در آن مانع از انتشارش شده بود. ولی این گزارش به گونه ای به دست مارکس رسیده و او یگانه اقتصاددان اروپای غربی بود که امکان مطالعه آن را یافته بود.
روزهای یک شنبه دخترانش نمی گذاشتند او کار کند. پدر در تمام این روز مال آن ها بود. وقتی هوا مساعد بود تمام اعضای خانواده به قصد گردش راه جلگه و جنگل در پیش می گرفتند و در قهوه خانه های کوچک بین راه برای صرف نان و پنیری توقف می کردند. تا زمانی که دخترانش کوچک بودند برای آن که تحمل سختی راه را بر آنان آسان سازد، قصه های دور و درازی از پریان می پرداخت که نسبت به درازی راه طول و تفصیلش می داد و شنوندگان کوچک او با شنیدن این قصه ها خستگی را فراموش می کردند. نیروی تخیل شاعرانه مارکس بی نظیر بود، نخستین آثار ادبی او اشعارش بودند. خانم مارکس با دقت اشعار جوانی همسرش را حفظ می کرد، اما آن ها را به کسی نشان نمی داد. پدر و مادر مارکس آرزو داشتند فرزندشان ادیب یا استاد دانشگاه شود، به نظر آن ها او با پرداختن به تبلیغات سوسیالیستی و آموختن اقتصاد، که در آن زمان در آلمان علمی کم ارج بود، به کارهایی دون شان خود پرداخته بود، مارکس به دختران خود قول داده بود نمایشنامه ای در باره گراسوس بنویسد، که متاسفانه نتوانست به قول خود وفا کند. چه جالب بود اگر می توانستیم ببینیم او چگونه برخوردی با مردی که پهلوان نبرد طبقاتی می نامیدش می داشت و این قصه وحشت انگیز و پرشکوه از نبرد طبقاتی جهان باستان را چگونه مطرح می ساخت.
ویکو(فیلسوف ایتالیائی1668-1743م.) می گفت: "چیز برای خدایی که همه چیز را می داند، فقط یک جسم است، اما برای انسان که فقط ظواهر را می شناسد، یک سطح است. " نوع درک مارکس نیز مانند نوع َدرک خدای مورد نظر ویکو بود؛ که فقط سطح را نمی دید بلکه به درون و ژرفا فرو می رفت و به مطالعه تمام اثرات اجزاء و تاثیرات متقابل آن ها بر یکدیگر می پرداخت. وی اجزاء را جزء به جزء از هم جدا می ساخت و تاریخ تکامل آن را دنبال می کرد. سپس توجه خود را از "چیز" به محیط پیرامون آن معطوف می ساخت و به مطالعه تاثیرات محیط بر آن چیز و تاثیرات آن چیز بر محیط پیرامونش می پرداخت. سیر تکامل موضوع مورد مطالعه را تا لحظه پیدایش آن دنبال می کرد، استحاله ها، تغییرات تدریجی و تحولات جهشی انقلابی که در آن رخ داده بود، همه را مطالعه می کرد، تا سرانجام دورترین تاثیرات آن را می شناخت. مارکس به یک چیزِ فی نفسه و لنفسه( در خود و برای خود) ، بدون ارتباط آن با جهان پیرامونش توجه نداشت، بلکه آن را به مثابه جهانی در کلیتش با همه پیچیدگی اش به مثابه جهانی که پیوسته در حرکت است می نگریست. مارکس می خواست این زندگی را در کلیت و جامعیتش با تاثیرات دائمی، متقابل و گوناگونش بنمایاند. نویسندگان پیرو مکتب فلوبر و گنکور شکوه می کنند که چه دشوار است بیان آن چه که انسان می بیند. ولی به قول ویکو آن چیزی هم که می خواهند تصویر کنند چیزی نیست جز سطح. تاثیری که آن ها می گیرند، کار ادبی آن ها، در قیاس با آن چه مارکس می کند، بازیچه است، باید نیروی تفکر فوق العاده داشت و هنری در همان سطح، تا بتوان واقعیت را آن گونه دید که او دید. او هیچ گاه از کارش راضی نبود، پیوسته در آن تغییراتی می داد و همیشه متوجه می شد که توصیف از تصور عقب مانده است. یک پژوهش روانشناسانه بالزاک، که امیل زولا به نام خود جا زده بود، مارکس را سخت تحت تاثیر قرار داد، زیرا بالزاک در بخشی از این پژوهش تا حدودی به توصیف احساس هایی پرداخته بود که مارکس نیز احساس کرده بود؛ یک نقاش نابغه تحت این فشار قرار دارد که چیزها را آن گونه که در مغزش هستند منعکس کند و از این رو آن قدر به تصویری که نقش کرده ور می رود و کم و زیادش می کند تا سرانجام آن چه بر پرده نقش می بندد چیزی نیست جز انبوهی رنگ های درهم و بی شکل اما همین انبوه آشفته رنگ ها در دیدگان گرفتار او کامل ترین انعکاس واقعیت است.
مارکس هر دو صفت یک متفکر نابغه را در خود گرد آورده بود. به گونه ای بی نظیر می توانست پدیده ای را به اجزء آن تجزیه کند و در عین حال می توانست در نهایت استادی پدیده تجزیه شده را با تمام اجزاء و اشکال گوناگون تکاملش به هم پیوند دهد و روابط درونی آن ها را کشف کند.
قسمت دوم
"مقام اجتماعی زن دقیق ترین معیار برای سنجش پیشرفت یک جامعه است." مارکس
همسرش در طول زندگی، بمعنی راستین کلام، یار و مونس بود. آنها در نوجوانی با هم آشنا شده و با هم رشد کرده بودند. هنگامی که مارکس نامزد کرد بیش از هفده سال نداشت. آنها پس از هفت سال نامزدی در سال 1843 با هم ازدواج کردند و از آن پس هرگز از هم دور نشدند. خانم مارکس اندک زمانی پیش از همسرش در گذشت. گرچه بانو مارکس در خانواده ای اشرافی چشم به جهان گشوده بود اما هیچکس چون او با احساس برابری و یگانگی آشنا نبود. اختلاف خاستگاه اجتماعی و تفاوت طبقاتی برای او بی معنی بود. او در خانه خود و بر سر میز غذای خود با همان لطف و ادب پذیرای کارگرانی در لباس کارشان می شد که گوئی با شاهزادگان ونجبا روبروست. کارگران زیادی، از بسیاری کشور ها، با مهمان نوازی پر مهر او آشنا شده بودند و مطمئنم که هیچ یک از آنها حتی حدس هم نمی زد این بانو که آنها را با آن صمیمیت بی شائبه و خالی از تکلف پذیرا گشته از سوی مادر نسب به خانواده اشرافی هرتسوگ فن آرگیل می برد و برادرش وزیر پادشاه پروس بوده است. خانم مارکس بی اعتنا به همه این ها در پی کارل خود بود و حتی در سخت ترین دوران های تنگدستی نیز از آنچه کرده بود پشیمان نبود.
او روحی رخشان و شاد داشت. نامه های روان و خالی از تکلفی که به دوستانش نوشته نمونه استادی در نگارش و حاکی از سرزندگی وطبع بدیع پرداز او هستند. کسی که نامه ای از او دریافت می کرد چنان بود که گوئی به ضیافتی فراخوانده شده است. یوهان فیلیپ بِکِر برخی از این نامه ها را منتشر کرده است. هاینریش هاینه شاعر طنز پرداز و تند زبان آلمانی که خود از استهزاء مارکس هراسناک بود شیفته روح لطیف و ذهن تیز او بود و هنگامی که مارکس و همسرش در پاریس بسر می بردند او مهمان پر و پا قرص آنان بود. مارکس حرمت خاصی برای هوشمندی و ذهن نقاد همسر خود داشت و یکبار به من گفت که دستنوشته های خود را در معرض سنجش او قرار می دهد و برای داوری او ارزش ویژه قائل است.
خانم مارکس شش فرزند به جهان آورد که در دوران دشوار محرومیت ها، پس از شکست انقلاب 1848و پناه بردن به لندن و اقامت اجباری در دو اطاقک ِ خیابان دین، سه تن از نوباوگان خود را از دست داد. من فقط با سه دختر او آشنا شدم. در سال 1865 که من به خانه مارکس راه یافتم جوانترین آنها خانم آولینگ بود، نو جوانی نازنین با ویژکی های پسرانه. مارکس می گفت هنگامی که این بچه به دنیا می آمد خانمش اشتباها بجای پسر دختر به دنیا آورده است. آن دو دختر دیگر، نازنینانی بودند، ستودنی. خانم Languet چون پدر سبزه بود، سبزه تند، با چشمانی سیاه و موهائی از شبق مشکی تر، دختر جوانتر، خانم لافارگ،بور و گلگون بود، گیسوان انبوه زرینش می درخشیدند، تو گوئی انبوه مواج گلیسوان زرینش بر آفتاب شامگاهی لمیده اند، شبیه مادرش.
در کنار این ها که بر شمردم خانواده مارکس یک عضو مهم دیگر هم داشت: خانم هـلـنـه دِموت. او در یک خانواده روستائی متولد شده بود، نوجوان، تقریبا بچه بود که بعنوان خانه شاگرد، مدت ها قبل از ازدواج، نزد خانم مارکس آمده بود. هنگامی هم که خانم مارکس ازدواج کرد هلنه از او جدا نشد و خود را وقف خانواده مارکس کرد ، آن هم با چه عشق و علاقه ای. او در تمام سفر های اروپائی و نیز تبعید ها همراه خانواده بود. عملا همه کاره خانه بود و در سخت ترین شرائط نیز راهی برای حل مشکلات می یافت. نظم و ترتیب او، صرفه جوئی و مهارت هایش سبب می شد که خانواده حتی در شرائط دشوار نیزاز حد اقل محروم نماند. همه کار بلد بود:از آشپزی گرفته تا خانه داری و خیاطی. هم لباس بچه ها را به تنشان می کرد و هم برایشان لباس می برید و بعد باتفاق خانم مارکس آنها را می دوخت.هم کدبانو بود هم فرمانده خانه. بچه ها مثل مادر او را دوست داشتند و از او مادرانه حساب می بردند، همانگونه که او مهری مادرانه به بچه داشت. خانم مارکس به او به چشم دوست می نگریست. مارکس هم دوستی ویژه ای با او داشت و حریف شطرنجش بود و در بسیاری از موارد هم بازنده . عشق او به خانواده مارکس حد و مرز نداشت. هرکاری که آنها می کردند پسندیده بود و وای بروز کسی که از مارکس انتقاد می کرد. هرکس که در زمره معتمدین خانواده در آمده بود از حمایت مادرانه او نیز برخوردار بود. او در واقع تمام اعضای خانواده را به فرزندی پذیرفته بود. عمر او از مارکس و همسرش بیشتر شد. هلنه پس از در گذشت آنها توجه خود را به خانواده انگلس معطوف داشت که از جوانی با او آشنا بود و او را نیز چون خانواده مارکس زیر چتر مهر خود جای داده بود.
ناگفته نماند که انگلس هم عضو دیگری از خانواده مارکس بود. دختران مارکس او را پدر ثانی خود می دانستند، در آلمان همیشه نام آنها با هم بر زبان ها جاری می شد. همانگونه که تاریخ نیز نام هر دو را بر آثارشان ثبت کرده است. مارکس و انگلس در سده ما آن آرمان دوستی که شاعران باستان در ستایش آن چکامه می سرودند، زنده کردند. از جوانی با هم رشد کردند، با آرمانهای یگانه و عواطف همسان در آوردگاه های انقلابی به میدان آمدند و تا هنگامی که می توانستند با هم ماندند و با هم کار کردند. و چه بسا اگر چرخ حوادث می گذاشت و آنها را مجبور به جدائی نمی ساخت تا پایان با هم می ماندند، جدائی آنها نزدیک بیست سال بدرازا کشید.
پس از شکست انقلاب 1848انگلس مجبور به مهاجرت به منچستر شد و مارکس مجبور به زندگی در لندن. با این حال آنها از طریق مکاتبه به زندگی معنوی و مشترک خود تداوم بخشیدند. آن دو در نامه های تقریبا روزانه خود در باره رویدادهای علمی روز و کارهای معنوی خود با هم در گفتگو بودند. انگلس بمحض آن که از کار روزانه فراغتی می یافت منچستر را ترک می کرد و خود را به لندن می رساند، فاصله اقامتگاه او در لندن تا خانه مارکس ده دقیقه راه بود. از سال 1870تا روز درگذشت مارکس روزی نبود که یا این با آن یا او با این نبوده باشد. وقتی انگلس خبر می داد که قصد آمدن دارد درخانه مارکس جشن بر پا می شد.از مدتی پیش در باره آمدن او صحبت می شد و در روز ورود مارکس چنان بی قرار بود که دستش بکار نمی رفت.آن دو دوست تمام شب با سیگاری در دست وجامی در پیش به گفتگو در باره آنچه پس از آخرین دیدار آنها رخ داده بود می پرداختند. نظر انگلس برای مارکس والاتر از هر نظری بود. انگلس برای او کسی بود که می توانست همکارش باشد. انگلس برای مارکس در حکم مجموع خوانندگان و شنوندگانش بود. او برای اقناع انگلس و جلب توافق او با نظریاتش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. بعنوان نمونه، بیاد می آورم، او چند جلد کتاب را از نو خواند تا نکته ای را که برای مجاب کردن انگلس ضروری می دانست بیابد، هرچند که آن نکته خود از اهمیت ویژه ای برخوردار نبود. دقیقا یادم نیست که موضوع چه بود، همینقدر بیاددارم که سخن بر سرنکته ای فرعی در جنگ سیاسی مذهبی البیگنزر بود که مارکس نظر انگلس در باره آن درست نمی دانست. اقناع انگلس مایه شادکامی مارکس می شد.
مارکس به دوستی انگلس می بالید و با خشنودی امتیازات اخلاقی و معنوی دوست خود را بر می شمرد. او اختصاصا با من سفری به منچستر کرد که من انگلس را ببینم . مارکس ستایشگر دانش گسترده، همه سویه و خارق العاده او بود . کوچکترین حادثه ای که بتواند زیانی به انگلس برساند مارکس را سخت مضطرب می کرد. یکبار به من گفت وقتی او با اسب عنان رها کرده ، چنان بی پروا، در درودشت ناهموار بدنبال شکار می تازد، دلم میلرزد که مبادا صدمه ای به او وارد آید.
