تبليغاتX
بینش رادیکال

بینش رادیکال

فیلسوفان جهان را تفسیر میکنند در حالی که هدف تغییر ان است """ مارکس"""


              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پرنده خيس

مي داني ...
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق مي كند.

اي صميمي،
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
- آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم

و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟

پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي « ورود ممنوع »
با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم؟

پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم.

 

خسرو گلسرخی

+ تهیه شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 1:57 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

 
روز گار غریبی است نازنین ؟

  این تصویر انعکاس......... است. چرا ؟

۱= گناه؟

                             ۲= تکامل احساس انسانی؟

 

+ تهیه شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 9:49 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

تصوير يك زناشويى

براتیگان

بيچاره دخترك! در توكيو بخت با او هيچ يار نبود. وقتى ديدمش، خيال كردم يك پسربچهء چاق و زشت است. تقريبا ده ثانيه طول كشيد تا متوجه شدم يك دختر است ـ بيست ساله تقريبا. سخت مى شود سن و سال خانم هاى ژاپنى را حدس زد.
وقتى كشف كردم آن موجود دختر است، قلبم تپيدن را فراموش كرد.
قدش بود يك متر و هفتاد و پنج و وزنش بود صد و نمى دانم چند كيلو. كسى همراه او بود كه قيافه و جنسيتش را به كل فراموش كرده ام. چون، وقتى فهميدم اين موجود يك دختر است، چيزها و اشخاص ديگر همه اهميت خود را يكباره از دست دادند.
او شلوار جين پوشيده بود و يك تى شرت سفيد. نمى دانم چرا لباس هاى تنش را وصف مى كنم. لباس هاش اصلا اهميت ندارد. اينها همه كلمات پوچ است. احتمالا لباس هاى او را با اين قصد ناخودآگاه وصف مى كنم كه مجبور نشوم چيزى را بنويسم كه قصد دارم بنويسم.
وقتى دخترك از كنارم رد شد، لبخند زد و من ديدم دندان هاى جلوش به كل ريخته است. دهانش فقط يك حفرهء صورتى بود در قارهء آسيا.
مى دانم انسان هايى بدبخت تر از اين دخترك در دنيا پيدا مى شوند، و دخترك احتمالا كس و كارى داشت و دوستانى داشت كه مى توانند به يك دختر چاق و زشترو محبت كنند و او را دوست بدارند ـ دخترى كه شبيه يك پسربچهء زشت است و دندان هاى جلوش هم به كل ريخته و احتمالا يك روز اين دختر هم شوهر مى كند به مردى كه خاطرخواه دختران زشترو و بى دندان است.
شايد اين دختر شبيه شما باشد كه اين داستان را مى خوانيد و شايد شما خواهر يا برادر دوقلوى او هستيد و ممكن است گاهى نتوانيد خود را از او بازشناسيد و براى همين گاهى گيج مى شويد و براى پيدا كردن هويت گمشده تان سعى مى كنيد به اين نكته پى ببريد كه كى به كيست و اصلا دنيا دست كيست
 
+ تهیه شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 10:30 AM  توسط نیهایت ولدی  | 

 

                             

      زیبـــــاترین چیــز بــرای انســان زندگـــی اســـت.                           

 زندگی فقط یک بار به او داده می شود پس باید انرا چنان گزراند

 که سالهای بهــــــدر رفته عمر موجب عزاب دردناک نگردد و  در                

 پیشانی داغ رسوایی نزند و تا به هنگام بدرود زندگــــــی بتوانیم

 بگوییم که همه اوقاتم صرف زیباترین چیزهای جهان، صرف مبارزه  

در راه رهایــــــــــــــــی بشــــــــــــــــــــــــریت بــوده اســــت.                              

چون تصادف یا حادثه ای تراژدیک می تواند رشته انرا بگسلــد و....

                                                                                   

                                 مـــــارکـــــــــــس                             

                       

                             

+ تهیه شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 4:11 AM  توسط نیهایت ولدی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من تو را در هاله ای از خرافات  نمی بینم که اینگونه  دیوانه ام

 

 

 

رنگین کمانی که بر پایه  چنین  ابهام  ی رنگ می نوازد، تو را در

رفـرم کـدام جملـه بازتـاب داد که بدین سان سعـی در عجیـن

 

                             خطیدُر مانند شده ای

 

تو خطاب کدام ستاره ای که در مابین راه شیری مُـنوٌر شده ای

 

تو طوفان کدام وسعتی که اینچنین مخرب نوین ابیات ناب هستی

 

من تو را در جریان شبـگرد تنها نیافته ام که به ارامی جمله تـو را

 

                                  در سرای بردگان به تفسیر کِشم

 

 

 

من تو را با اندیشه ای تهی نیافته ام که به ارامی ه نوشته ای

 

                          جملاتی درخور ننویسم

 

 

 

 

بیا بیا تا در اندیشه ات قراعتی صحیح از خود یابم تا که رسم،

 

                         مستند چنین احساسی باشم

 

گّر به نوشتار امدی،با استخوان درد نویست ورقه ای را در

 

                       این باب به نوشتن آور    

 

 

  

تو درد و احساس عجین شٌده را به تحریر آورو به کــــولاک

 

 

                      خشم ابر و باد مطمئن شو

 

 

تو جوهر کدامین قلمی که از نوشتن سیرابی ی نداری و

 

از جمله کدامین برگ که در پاییز ،دشمن زردی ه برگهایی

 

 

تو سراب و دورنمای ه نوشتاری عمیقی،از بدو شکل جنینی من

 

تو خلاء دورنمای ه طوفانی عمیقی،از بدو پیدایش نســــــیم من

 

تو ئاناتوس کدام مکتبی،که از جمله بردگانی به پیروان داری و

 

                       کراسوسی درشآن تفسیر ما

 

انتــــظار در رســـیدن سالیادی هستــــم  

 

 

  منتظر کلام گفتاری در سالیاد تو هستم

 

 

 که اندیشه کنم چگونه با خورشید تابناک نوشتاری در دریای ه

 

 سحر تو جزر و مٌدی در باب عشق تو نسبت به خود یابم

 

حال

خواستم از عشق خود نسبت به تو چند خطی نویسم" الف_بامداد"

 

تا به حکاک حکاکان هدیه ای کرده باشم از این تراژدی دیدگاه تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خواهم باز به نوشتن اورم که من تو را

 

 

  در هاله ای از خرافات نمیبینم که اینگونه دیوانه ام

 

 

 

نیهایت

 

 

 

 

+ تهیه شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:35 AM  توسط نیهایت ولدی  | 

 

دنیای رویای من

  

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن هیچ انسانی

 

انسان دیگر را خوار نمی شمارد

زمین از عشق و دوستی سرشار است

و صلح و آرامش، گذرگاه هایش را می آراید.

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن

همگان راه گرامی آزادی را می شناسند

حسد جان را نمی گزد

و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند.

من در رویایی خود دنیایی را می بینم که در آن

سیاه یا سفید

از هر نژادی که هستی

از نعمت های گسترده زمین سهم می برد.

هر انسانی آزاد است

شوربختی، از شرم سر به زیر می افکند

و شادی، همچون مرواریدی گران قیمت

نیازهای تمامی بشریت را بر می آورد.

چنین است دنیای رویای من ....!

 

شعر از لنگستن هیوز

 

شعرهای لنگستن هیوز _ برگردان: احمد شاملو

 

 

+ تهیه شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 9:20 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از او صاحب هفت یا هشت بچه شد، ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند.
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
 

* * *

ژرالدين دخترم:

اين جا شب است٬ يک ......................


ادامه مطلب
+ تهیه شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 8:31 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

نامه های عاشقانه ی نیما

 

10 اسفند 1302
پرنده ي كوچك من
جسد بي روح عقاب بالاي كمرهاي كوه افتاده بود. يكي از پرنده هاي كوچك كه خيلي مغرور بود به آن جسد نزديك شد. بناي سخره و تحقير را گذاشت. پر و بال بي حركت او را با منقارش زير و رو مي كرد. وقتي كه روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت، از دور چنان وانمود مي شد كه عقاب روي كمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مكان در آن حوالي سرش را تكان مي دهد.
پادشاه تواناي پرندگان، يك عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي كرد. گمان برد لاشه اي بي حركت كه به واسطه ي آن پرنده به نظر مي آيد جنبشي دارد، يك عقاب ماده است.
متعاقب اين گمان، عقاب نر پرواز كرد. پرنده ي كوچك همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود. سه پرنده ي غافل تر از او از دور در كارش تماشا مي كردند. عقاب رسيد و او را صيد كرد. اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي كني؟ كاغذهاي من كه با آن ها سرسري بازي مي كني. به منزله ي بال و پر آن جسد بي حركت است. همان طور كه عقاب نر به آن جسد علاقه داشت، من هم به آن كاغذها علاقه دارم. اگر نمي خواهي به تو نزديك بشوم، به آن ها نزديك نشو. تو براي عقاب توانا كه لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر كرده است، ساخته نشده اي.
پرنده ي كوچك من! چرا بلند پروازي مي كني؟
بالعكس كاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت، عقاب، كارش اين است كه صيد كند، شكست براي او نيست، براي پرنده اي است كه صيد مي شود. قوانيني كه تو آن ها را مي پرستي اين شكست را تهيه كرده است. ولي من نه به آن قوانين، نه به اين نجابت به هيچ كدام اهميت نمي دهم.
نه! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي، به تو اعتنا نمي كنند. تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني. اجنبي نيستي، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهكار سرشته است.
قدري حرف، قدري ظاهر آرايي آن ها كافي است كه تو را تسخير كند. در هر صورت اگر كاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند، براي كدام يك از ما ضرر خواهد داشت؟
عقاب
 

* * *

تهران: 14 اردیبهشت 1304
به عاليه نجيب و عزيزم
مي پرسي با كسالت
...................................


ادامه مطلب
+ تهیه شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 6:57 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

 

زیباترین چیز برای انسان زندگی است.

زندگی فقط يك بار به او داده میشود.پس باید انرا چنان گزراند..

 که سالهای بهدر رفته عمر موجب عزاب دردناک نگردد و درد پیشانی داغ رسوایی نزند و تا به هنگام بدرود زندگی بتوانیم بگوییم که همه اوقاتم صرف زیباترین چیزهای جهان صرف مبارزه در راه رهایی بشریت بوده است .

چون تصادف یا حادثه ای تراژدیک می تواند رشته انرا بگسلد و..........................

 

مارکس

 

 

صاحب شمشیر بودن کافی نیست

می باید به این شمشیر برندگی داد

برنده ساختن شمشیر کافی نیست

باید اموخت چگونه با مهارت ان را اموخت.................. 

 

 

+ تهیه شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 3:50 PM  توسط نیهایت ولدی  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتزال شکننده تر بود

هراس من ـــ باری ـــ همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                از ازادی ادمی افزون تر باشد

جستن  یافتن   و انگاه

                        به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش

                                                                   با رويي پی افکندن.............

                اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

                حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 

                                                                                           شاملو

+ تهیه شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 10:32 PM  توسط نیهایت ولدی  |