|
ما کمونيست ها از خاکستر خود بر مي خيزيم |
انتقاد و انتقاد از خود
"انتقاد و انتقاد از خود" روش حل تضادهای اجتماعی و سوق دادن جامعه به سوی تکامل و ترقی است.
در جامعه طبقاتی، بنا بر حاکمیت اجتماعی استثماری بین انسانها، "انتقاد و انتقاد از خود" خصلتی طبقاتی دارد. در حالی که "انتقاد و انتقاد از خود" مابین طبقات متخاصم، بنا بر تحمیل شرایط و روابط استثماری از جانب طبقه ی حاکم، همواره خصلت آنتاگونیستی دارد و از این رو در آن همواره "سلاح نقد" با "نقد سلاح" عجین است، با این حال حل تضادهای درونی طبقات استثمار شده و تحت ستم ضرورتن غیر آنتاگونیستی و مسالمت آمیز است. ولی ساده انگارانه خواهد بود اگر صف "دوست و دشمن" را مستقل از دینامیسم مشخص جاری مبارزه ی طبقاتی ترسیم کنیم. چه بسا عناصری از طبقه حاکم، در نتیجه ی آگاهی علمی از تناقضات جاری جامعه ی طبقاتی به سوی صف استثمار شدگان روی آورند (مثل مارکس، انگلس و لنین) و چه بسا عناصری از درون طبقه ی استثمار شده و سازمانهای مدافع منافع آن، بر بستر تشدید مبارزه ی طبقاتی، بنابر منافع تاکنون پنهان غیر پرولتری خویش، به روشی قهرآمیز در صدد خیانت به طبقه استثمار شده برآیند. از این رو مبنای صف بندی "دوست و دشمن" را بر مبنای افراد و نه "روابط اجتماعی آن افراد تعیین کردن"، بی گمان روشی است نادرست.
کارگران و سازمانهای مدافع آنان، "انتقاد و انتقاد از خود" درونی خویش را به شیوه ی کمونیستی به پیش میبرند. "انتقاد و انتقاد از خود" به شیوه ی کمونیستی یعنی "انتقاد و انتقاد از خود" به روش دیالکتیکی – ماتریالیستی. بنابر این روش، "انتقاد و انتقاد از خود" همانا ریشه یابی دیالکتیکی اختلافات است و ریشه کنی ماتریالیستی اختلافات. دیالکتیکی بودن روش ریشه یابی تضادها یعنی پذیرفتن این امر که در دل هر "انتقاد" یک "انتقاد از خود" نهفته است و در دل هر "انتقاد از خود"ی یک "انتقاد". به گفته ی دیگر، ریشه یابی تضادها از سطح اشخاص درگیر ("برخورد شخصی") به سوی سطح روابط فی ما بین آنان سوق داده میشود، از این رو، طرح یک "انتقاد" بدون توجه به نقش "خود" در تضاد و یا طرح یک "انتقاد از خود" بدون توجه به نقش "دیگران" در تضاد برخوردی است نادرست. چنین روشی از "انتقاد و انتقاد از خود" روشی متافیزیکی است و "انتقاد" را از "انتقاد از خود" جدا میکند. اگر روش ریشه یابی تضادها در "انتقاد و انتقاد از خود" دیالکتیکی است، ریشه کنی آن تضادها ماتریالیستی است. یعنی حل تضاد بر مبنای تغییر و انقلاب در روابط اجتماعی ای که بستر مادی بروز تضاد گردیده است صورت میگیرد.
"انتقاد و انتقاد از خود" به شیوه ی کمونیستی همانا مهمترین ابزار خودسازی ایدئولوژیک – سیاسی – تشکیلاتی حزب کمونیست انقلابی است.
"انتقاد و انتقاد از خود" روش حل تضادهای اجتماعی و سوق دادن جامعه به سوی تکامل و ترقی است.
در جامعه طبقاتی، بنا بر حاکمیت اجتماعی استثماری بین انسانها، "انتقاد و انتقاد از خود" خصلتی طبقاتی دارد. در حالی که "انتقاد و انتقاد از خود" مابین طبقات متخاصم، بنا بر تحمیل شرایط و روابط استثماری از جانب طبقه ی حاکم، همواره خصلت آنتاگونیستی دارد و از این رو در آن همواره "سلاح نقد" با "نقد سلاح" عجین است، با این حال حل تضادهای درونی طبقات استثمار شده و تحت ستم ضرورتن غیر آنتاگونیستی و مسالمت آمیز است. ولی ساده انگارانه خواهد بود اگر صف "دوست و دشمن" را مستقل از دینامیسم مشخص جاری مبارزه ی طبقاتی ترسیم کنیم. چه بسا عناصری از طبقه حاکم، در نتیجه ی آگاهی علمی از تناقضات جاری جامعه ی طبقاتی به سوی صف استثمار شدگان روی آورند (مثل مارکس، انگلس و لنین) و چه بسا عناصری از درون طبقه ی استثمار شده و سازمانهای مدافع منافع آن، بر بستر تشدید مبارزه ی طبقاتی، بنابر منافع تاکنون پنهان غیر پرولتری خویش، به روشی قهرآمیز در صدد خیانت به طبقه استثمار شده برآیند. از این رو مبنای صف بندی "دوست و دشمن" را بر مبنای افراد و نه "روابط اجتماعی آن افراد تعیین کردن"، بی گمان روشی است نادرست.
کارگران و سازمانهای مدافع آنان، "انتقاد و انتقاد از خود" درونی خویش را به شیوه ی کمونیستی به پیش میبرند. "انتقاد و انتقاد از خود" به شیوه ی کمونیستی یعنی "انتقاد و انتقاد از خود" به روش دیالکتیکی – ماتریالیستی. بنابر این روش، "انتقاد و انتقاد از خود" همانا ریشه یابی دیالکتیکی اختلافات است و ریشه کنی ماتریالیستی اختلافات. دیالکتیکی بودن روش ریشه یابی تضادها یعنی پذیرفتن این امر که در دل هر "انتقاد" یک "انتقاد از خود" نهفته است و در دل هر "انتقاد از خود"ی یک "انتقاد". به گفته ی دیگر، ریشه یابی تضادها از سطح اشخاص درگیر ("برخورد شخصی") به سوی سطح روابط فی ما بین آنان سوق داده میشود، از این رو، طرح یک "انتقاد" بدون توجه به نقش "خود" در تضاد و یا طرح یک "انتقاد از خود" بدون توجه به نقش "دیگران" در تضاد برخوردی است نادرست. چنین روشی از "انتقاد و انتقاد از خود" روشی متافیزیکی است و "انتقاد" را از "انتقاد از خود" جدا میکند. اگر روش ریشه یابی تضادها در "انتقاد و انتقاد از خود" دیالکتیکی است، ریشه کنی آن تضادها ماتریالیستی است. یعنی حل تضاد بر مبنای تغییر و انقلاب در روابط اجتماعی ای که بستر مادی بروز تضاد گردیده است صورت میگیرد.
"انتقاد و انتقاد از خود" به شیوه ی کمونیستی همانا مهمترین ابزار خودسازی ایدئولوژیک – سیاسی – تشکیلاتی حزب کمونیست انقلابی است.
ضرورت آموزش مارکسیسم به طبقه کارگر
میلیتانت
يكشنبه 23 سپتامبر 2007, بوسيله ى دیاکو
مارکسیسم قدرت دارد چون واقعیت دارد. ولادمیر لنین
درک مارکسیسم به مثابه سوسیالیزم علمی همواره اماج حمله گرایشات مختلف فلسفه وعلم بورژوایی قرار داشته است.نگرش بورژوایی نه تنها خصلت علمی مارکسیسم را نفی می کند بلکه مصرانه بر ان است که مارکسیسم فاقد محتوای فلسفی ،سیاسی و اقتصادی ازان خویش است.وقیح ترین نویسندگان بورژوا از جمله منتقدان اسلامی مارکسیسم کار عظیم تئوریک مارکس را صرفا سرهم بندی فلسفه المانی،اقتصاد سیاسی انگلیسی و سوسیالیزم فرانسوی می دانند.ترکیبی که اندکی خلاقانه صورت گرفته است.البته انان معتقدند که اکنون پیشرفت علم و دست اورد های تجربه اموزه های مارکس را کاملا منسوخ کرده است .بنابراین برای انان مارکس فیلسوف قابل احترامی که البته خطاهای فراوانی داشته است.
اما رها از گرد و غبارهای ایدئولوژیک بورژوایی باید گفت نادیده گرفتن مارکسیسم نه حاصل پیشرفت علم و دست اورد تجربه بلکه ریشه در محدودیت اگاهی طبقاتی ایدئولوگ های بورژوا دارد.در واقع طبقه بورژوا از انجا که در دوران ارتجاعی خود به سر می برد به ناگزیر درک انقلابی از علم را نیز کنار گذاشته است درکی که اموزه های مارکس مشخصا بر مبنای ان صورتبندی شده اند.با کنار گذاشتن این درک است که بورژوازی دیگر قادر نیست مارکسیسم را به مثابه علم درک کند.درک انقلابی از علم ناظر بر ارتباط دیالکتیکی فلسفه با واقعیت و نظریه با عمل است درکی که تئوری را نه قلمرو ناب ایده ها بلکه پایه پراتیک برای تغییر واقعیت می داند واقعیتی که بورژوازی نمی خواهد تغییر کند.
با درک انقلابی از علم مارکسیسم دیگر سرهم بندی اقتصاد،سیاست و فلسفه پیشین نیست حتی اقتصاد ،سیاست و فلسفه تازه ای هم نیست بلکه مارکسیسم نقد مترقی ترین گرایشات و دست اوردهای سیاست ،فلسفه و اقتصاد سیاسی بورژوایی از دیدگاه طبقه انقلابی یعنی طبقه کارگر است.نقدی که همزمان محدودیت های تئوریکی و پراتیکی نگرش بورژوایی را عیان می کند و نشان می دهد که چگونه این محدودیت ها در چهارچوب جامعه سرمایه داری قابل رفع نیستند و رفع نهایی انها در گرو پراتیک تنها طبقه انقلابی یعنی پرولتاریاست. اما اگر برای طبقه ارتجاعی یعنی بورژوازی مارکسیسم صرفا یک دردسر تئوریکی و پراتیکی است که با سانسور و سکوت می توان ان را از راه برداشت،برای طبقه انقلابی یعنی پرولتاریا مارکسیسم سلاح تئوریک برای تغییر واقعیت یعنی انحلال انقلابی جامعه سرمایه داری است. رفع محدودیت های جامعه سرمایه داری در گرو پراتیک انقلابی پرولتاریا است اما تنها پراتیکی انقلابی است که مبتنی بر تئوری انقلابی یعنی مارکسیسم باشد .بنابراین انتقال میراث تئوریک مارکس به درون طبقه کارگر یعنی وارثان واقعی او دارای اهمیتی حیاتی است.به عنوان مثال مارکس با کشف تئوری ارزش اضافی ساز و کار استثمار طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری را توضیح داد اموزش این تئوری به طبقه کارگر می تواند پراتیک انها را به پراتیک انقلابی تبدیل کند.زیرا طبقه کارگر با درک این تئوری در می یابد که فلاکت او در جامعه سرمایه داری امری موقت یا خودبه خودی نیست ،فلاکتی ساختاری است و ریشه در ذات نظام سرمایه داری دارد.همینطور اشنا کردن طبقه کارگر با اموزش های مارکس در باره تضادهای فرایند انباشت کاپیتالیستی سرمایه که ناگزیری نابودی جامعه سرمایه داری را نشان می دهد افق مبارزه طبقاتی کارگران را گسترش داده و اگاه ترین کارگران پیشرو را به ضرورت فعالیت سیاسی و انقلابی پیگیر می رساند.
به عنوان نتیجه تاکتیکی از این بحث ضروری است که ادبیات مارکسیستی به ویژه نقد اقتصاد سیاسی مارکس در جزواتی به صورت ساده و همه فهم تدوین و در تجمعات و میتینگ های کارگری در کنار بیانیه های سیاسی به طور گسترده ای در میان کارگران پخش شود.اهمیت این کار بیش از بیانیه ها و اطلاعیه های حقوق بشری است که این روزها به طور گسترده ای از سوی سازمان ها و فعالین چپ منتشر می شود البته حمایت از کارگران و مبارزان دربند و افشای سرکوبگری جمهوری اسلامی ،این نقطع عفونت جامعه سرمایه داری امر تعطیل ناپذیر کمونیسنم انقلابی است. اما نباید فراموش کرد که مارکسیست ها یک که گرایش انقلابی هستند نه گروه فشار حقوق بشری.
28 مرداد 1386
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
انتخابات ترکیه ــ واقعیت و تعابیر
شروین رهاـ شهریور87
bepish@hotmail.fr
***با اتمام دوره هفت ساله ریاست جمهوری احمد نجدت سزردر ترکیه و پس ازماهها کشمکش بر سر تعیین جانشین وی بالاخره عبدالله گل، که از سوی حزب عدالت و توسعه معرفی شده بود روز سه شنبه 28 آگوست به عنوان یازدهمین رئیس جمهورآن کشوربه احراز این پست نایل گردید.با خلاِءتعیین جانشین رئیس جمهوری در پارلمان و کشاکشهای پس از آن، روز یکشنبه 22 ژوئیه یک انتخابات زود رس برگزار شد و با رای اکثریت عظیمی از واجدین شرایط 550 نفربه نماینده گی مجلس برگزیده شدند که از میان آنان حزب عدالت و توسعه برهبری رجب طیب اردوغان با فاصله زیادی ازاحزاب دیگر،از جمله احزاب جمهوری خلق و حرکت ملی، بیشترین رای را از آن خود کرد و340 نماینده به مجلس فرستاد.بدین ترتیب حزب عدالت و توسعه به مثابه حزبی حاکم و در عین حال اسلامی ارکانهای اصلی سیاسی جامعه ترکیه را در دست گرفت.بررسی جهت حرکت سرمایه داری ترکیه با شکل گیری سیستم پارلمانی درجامعه ای در حال توسعه در بطن اوضاع جدید جهانی و جهت گیری روند حرکت طبقات اصلی درآن یک نیاز ضروری است که در سالهای اخیر و با توجه به اوضاع سیاسی منطقه و نیزایران حائزاهمیت گردیده است.قبلا در مطلبی با عنوان(ترکیه : دموکراتیزاسیون و انتخاب اسلام ـ به نقل از بارو شماره 14 و 15،آذر و دی 1381)وهمزمان با عروج حزب عدالت و توسعه( آق پارتی) در دولت و پارلمان ترکیه، به رئوس شکلگیری روند سیاسی حرکت انطباق پذیری وادغام ترکیه در سرمایه جهانی اشاره گردید واز جمله نکات قابل اهمیت انتخابات( سال 2002) درآنجا چنین برشمرده شد :« به این ترتیب انتخابات ترکیه از دو لحاظ قابل توجه است : اول از این لحاظ که در دل شرایط بحران اقتصادی و اجتماعی ، پروسه موسوم به دموکراتیزاسیون پیش میرود و محتوای سیاسی و اجتماعی این پروسه را روشن میکند و دوم از این نظر که با انتخابات اخیر اکنون یک حزب اسلامی تشکیل دولت میدهد که نه فقط وظیفه دارد اعتراضات و نا آرامیهای داخلی را مهار کند ، بلکه همچنین میباید مجری نئولیبرالیسم عصر جهانی شدن (گلوبالیزاسیون)در ترکیه باشد،ادغام اقتصادی ترکیه در بازار جهانی را به فیصله برساند و موقعیت ترکیه به عنوان متحد نیروهای امپریالیستی غرب را تحکیم کند.» ادامه مطلب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مقدمه اى بر نقد فلسفه حق هگل
کارل مارکس
اساس نقد مذهب اين است که انسان مذهب را آفريده، خدا و مذهب انسان را خلق نکرده. مذهب در واقع خودآگاهى انسانى است که هنوز خود را بازنيافته يا خود را باخته و از دست داده است. اما انسان يک موجود انتزاعى فارغ از جهان اطراف خود نيست. انسان، انسان جهان، دولت و جامعه است. اين دولت و جامعه، مذهب را توليد مى کنند. مذهب تئورى عمومى اين جهان است. دائره المعارف آن و منطق آن در يک فرم و ظاهر عامه پسند است. معنويات اين جهان و زمينه عمومى توجيه اين جهان است. انعکاس ذات بشرى در يک قالب شبح گونه است. مبارزه عليه مذهب از اين رو مبارزه اى غير مستقيم عليه جهانى است که مذهب معنويات آن را مى سازد. ستم مذهبى، انعکاس و بيان ستم هاى واقعى و ملموس است و اعتراض به مذهب، اعتراض به ستم هاى اين جهان است. مذهب آه مخلوق ستمديده است، روح جهان بى روح و قلب جهان قسى القلب است. مذهب افيون مردم است. اعتقاد به مذهب که يک خوشى و سعادت خيالى و دروغين را در بين مردم بوجود مى آورد، در واقع نشانه خواست و تمناى مردم براى دستيابى به خوشحالى و سعادت واقعى در جهان است. اين خواست که مردم بايد توهم در مورد موقعيت و شرايط مادى شان را کنار بگذارند به اين معنى است که بايد خود اين شرايط و موقعيت را (که براى توجيه خود محتاج به توهم و خيال سازى در بين مردم است) تغيير دهند. از اين رو نقد بهشت و مذهب تبديل به نقد جهان زمينى مى شود، نقد مذهب به نقد قانون، به نقد الهيات و به نقد سياست منجر مى شود.
http://www.bikhodayan.com/ سایت بی خدایان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"کائوتسکى که شيفته "خالص بودن" دمکراسى است مرتکب همان اشتباه کوچکى ميشود که تمام دمکراتهاى بورژوا هميشه مرتکب ميشوند: او برابرى صورى را - که در دوران سرمايهدارى سراپا دروغ و سالوس است - بعنوان برابرى واقعى ميپذيرد! استثمارگر نميتواند با استثمارشونده برابر باشد. اين حقيقت، هر اندازه هم که براى کائوتسکى نامطبوع باشد، مهمترين مضمون سوسياليسم است. تا زمانى که امکان استثمار يک طبقه به توسط طبقه ديگر بکلى از بين نرفته باشد، برابرى واقعى و عملى هم نميتواند وجود داشته باشد.
لـــنـــيــــن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انقلاب پرولترى و کائوتسکى مرتد
نوشته لنين، ١٠ نوامبر سال ١٩١٨
مختل کردن وحدت در پوشش فريادهای وحدتطلبانه 
فتح شده و ثبت شده 
سوسياليسم و دهقانان
اتحاديههای کارگری کارل مارکس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قتل عام فراموش شده
مای ویشلمن
25 جولای 2007
...........در طول تاریخ سرمایه و سرمایه داری و بویژه در قرن گذشته چندین قتل عام بوقوع پیوسته اند. مقاله ای که در زیر ترجمه آن را می خوانید، در باره یکی ازاین فجایع انسانی است این مقاله، قتل عام یک میلیون کمونیست اندونزی را که در دهه 1960 بوسیله رژیم سفاک و دیکتاتور ژنرال سوهارتو که با پشتیبانی و راهنمائی سرمایه غرب و مخصوصاً سرمایه امپریالیستی آمریکا انجام گرفت را بررسی می کند. نویسنده در نتیجه گیری اش این سئوال را مطرح می کند: این پرسیدنی است که برای کشوری که تاریخ معاصرش ناشناخته بماند، چه آینده ای می توان پیش بینی کرد؟" این سئوالی است که می توان آنرا در رابطه با گورستانهای دسته جمعی زندانینان سیاسی ایران نیز پرسید.ادامه مطلب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"دولت رانت خوار نفتی" و تنگنای اصلاح طلبان
ایرج آذرین
مرداد 1386
"دولت رانت خوار نفتی" مبحث تازه ای در بررسی اقتصاد و جامعۀ ایران نیست. تحلیلگران اقتصاد و سیاست ایران بیش از سی سال پیش این مقوله را در مورد دولت محمدرضا شاه در اوایل دهۀ 1350 بکار برده بودند، و چند سال بعد با کتاب محمدعلی همایون کاتوزیان تحت عنوان «اقتصاد سیاسی ایران» مقولۀ "دولت رانت نفتی" وارد مباحثات روشنفکری ایران شد. آنچه اکنون بررسی این مقوله را لازم می کند این واقعیت است که در چند ماه اخیر اصطلاح "دولت رانت خوار نفتی"، یا "دولت رانتی"، "دولت نفتی" و نظایر آن ها، در مطبوعات اصلاح طلبان حکومتی هرچه بیشتر مورد استفاده قرار می گیرد. در مباحثات میان نظریه پردازان دوم خردادی نیز اکنون مقولۀ "دولت رانت خوار نفتی" به یکی از محورهای بحث درونی بدل شده است. مقالۀ حاضر با بررسی "دولت رانت خوار نفتی" این هدف را دارد که الف) نشان دهد این نظریه برای تبیین دولت در ایران به کار نمی آید و راهگشای مبارزه علیه دیکتاتوری موجود نیست؛ و ب) رواج این نظریه در مقطع فعلی نشانۀ تنگنایی است که اصلاح طلبان حکومتی در آن قرار دارند.ادامه مطلب
به نقل از به پیش! نشریه اتحاد سوسیالیستی کارگری شماره 24
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آناتومی ناسیونالیسم قومی
نظرات رضا براهنی بعنوان یک بر رسی موردی
سعید کرامت-تورنتو
مقدمه
مهم ترين گرايش سياسی ای که شيرازه جامعه ايران را تهديد می کند، ناسيوناليسم قومی است. اين گرايش سياسی ازنظر فکری ضعيف وازلحاظ تشکيلاتی نا منسجم است. اما اين ضعف ها نبايستي قشر آزاديخواه و سکولار جامعه را از پتانسيل مخرب و غير انساني اين تفکر غافل بدارد. ناسيوناليسم قومي فعال و متفکر دارد. تعدادی هستند که، آگاها نه يا نا آگاهانه، بذركينه قومي مي کارند. زمينه سازبوجود آمدن اردوهای متخاصم قومي هستند. سعی دارند که هويت قومي را جايگذين هويت انساني
شهروندان بکنند.ادامه مطلب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با شنیدن نام پیکاسو بیاد نقاشی میافتیم با آثاری عجیب و غریب: تصویر انسانهایی با اندامهای نابجا، چهره زنانی با دو بینی و سه چشم، تصویر نریانی در چنگ خشمی بی مها ر، با اندامی کج و معوج و شاخهایی چنگک وار.
گاهی مجموعه ای از تصاویر ونقاشیها که با شکل واقعی شان تطابق ندارند، تحت نام «پیکاسو» معرفی میشوند. بدینوسیله به سبک هنری ای اشاره میشود که انتظارات ما را بر نمیآورد و تحیر، تحسین و حتی گاهی خشم و انزجار ما را بر می انگیزد. پیکاسو در طول زندگیش همواره با اینگونه برخوردهای نامطلوب مواجه میشد ولی هیچگاه در مقابل پرخاش این و آن خم به ابرو نمیاورد. او بر این باور بود که هنرمند نباید به تقلید موبموی طبیعت اکتفا کند، برعکس، باید از واقعیت همیشه گامی جلوتر باشد و ببرکت احساس، خرد و خیالش بدان قوام بخشد و از اینرو بود که میگفت : "من آنچه را که میدانم نقاشی میکنم، نه آ نچه را که می بینم پیکاسو کی بود؟ نقاش کله شقی که فقط برداشت شخصی خود را از جهان مطلق کرده بود؟
پیکاسو نقاش کبوتر صلح ( که معروف همگان است) بود و مبارز ضد فاشیست، دوست صمیمی مردم ستمدیده و کمونیستها، شرکت کنندهء فعال کنگره های جهانی صلح و برندهء جایزهء لنینی صلح آیا پیکاسو شخصیتی دوگانه داشت : مردی که به عنوان هنرمند تصاویر عجیب و غریب غیر قابل فهم میکشید و به عنوان یک مبارز سیاسی در مبارزهء طبقاتی موضعی صریح و بی چون و چرا داشت؟
منبع: وبلاگ گزیده های آرش و آیدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب